|
تمام بی کسی هایم با آمدنت به دیار غریبی که نمیشناختمش مهاجرت کرد آمدی و من هنوز آمدنت را باور نداشتم شاید خود را لایق این آمدن و این ماندن نمیدانستم نمیدانم؛ اما هر چه بود و هر طور بود تو آمده بودی با قشنگترین واژه دنیا آشنایم کردی و طعم شیرینش را با وجود نازنینت به من چشاندی با میل و خواسته خود آمدی و من با آغوش گرم پذیرایت شدم خواسته هایت برایم با ارزش شد و زندگی برایم رنگی زیبا گرفت غرق تماشای این زیباییها بودم زیباییهایی که چشمانم برای اولین بار آنها را لمس میکرد من بودم و تو بودی و خدا گذشت و گذشت و چه زیبا گذشت برای من که زیبا ترین و غیر قابل وصف ترین بود دیگر تنها نبودم راه میرفتم و میخندیدم و میخوابیدم با تو و در کنار تو همیشه و همه جا حتی زمانی که نبودی تنها پناهم بود حتی با فکر کردن به تو تمام وجودم به آرامش میرسید صدایت زیبا ترین نغمه زندگیم بود و تصویرت گویا ترین تصویر از عشق زیباترین و پاک ترین احساس را با وجود تو لمس کردم کاش من هم پناهت می بودم گاهی به قدری دلگیر میشوم که میخواهم فریاد سر دهم و از دستت به خدا و خلق خدا شکایت کنم این چنین که میشوم احساس میکنم دیگر عاشق نیستم ولی باز هم با خود میگویم؛ نه من عاشقترینم . اگر نبودم که برایم تا به اینقدر ارزش نمیداشتی . نگرانت نمی بودم و دلواپس رفتار هایت نمیشدم.. بارها از خدا میپرسم جرا نتوانستم پناهش باشم و وجودش با وجود من آرام گیرد؟ جرا فقط تشویش را برایش به ارمغان می آوردم ؟ سوال سوال سوال سوالهای که پاسخی برای هیچ یک از آنها نمیتوانم یافت. معاشقه ای وجود داشت ؟ تمامی آن عشق بازی ها به مثل جویی روان بود یا آتشفشانی در حال فوران ؟ تو که میگفتی با من آرام میگیری تو که میگفتی ..... تو که رفتی و برگشتی تو که نمیخواستی جز از تو از هیچ نگویم نگذار شک کنم شک به عشق به هوس تو که به عشق من بال و پر دادی، به چه سود انکار را پیشه کرده ای؟ تو با میل خود بود که آمدی ، پس می بایست رهایت کنم تا همانطور که آمدی بروی در زنجیرت نکنم مگر نه اینکه میگویند عشق آزاد میگذارد و رها میکند منصفانه قضاوت کن، با من در زندان بودی یا رها ؟ حقیقت اینچنین است ؟ این تو بودی که برای با من بودن از ........ این من بودم که عاشقانه آمدنت را پذیرا بودم این تو بودی که دلتنگ میشدی این من بودم که ...... این تو بودی که میخواستی و این من بودم که خواسته های معقولت را می خواستم چرا رنجیدی ؟ خطایی سر زد ؟ یا که تو فهمیدی بهترینها لایقت هستند و من بی لیاقت ترینم به راستی آزارت می دادم و (عامیانه بگویم) می کوبیدمت ؟ منصفانه قضاوت کن
تو در مقدس ترین مکانی که در خواب دیدم هم حضور داشتی من که نمیدانستم آنجا کجاست اما تو می شناختی اش خود میگفتی که عشق را در من دیده ای و خود بودی که میگفتی با من ..... با شنیدن حرفهایت بود که عشقت را بیشتر و بیشتر در سینه ام پرورانیدم روحت را لمس کرده بودم خود نشانم دادی یادت هست ؟ حال چه شده که از من میگریزی و حتی تاب دیدنم را برای لحظه ای نداری نمیدانم تو عشق را شناخته ای؟ هوس را چه ؟ تفاوت هوس و عشق در چیست ؟ هوس بود که به سراغمان آمده بود یا عشق ؟ خواستی تمام حرفهایت را پس بگیری و گرفتی خواستی متنفر باشی و شدی و البته شاید بودی . چه ذلتی را برایت خریده بودم نمیدانم چه احساس گناهی را برایت به ارمغان آورده بودم ، باز هم نمیدانم مگر عشق پاک و ناپاک هم داریم عشق چرا نمی توانم معنی آن را درک کنم ؟ عشقی که روزی نابود شود آیا به راستی عشق بوده ؟ عشقی که پس گرفته شود و خواهان گریز از ان باشیم ؟ خواستم نگویم و سکوت کنم کاری که تو با آن اشنایی اما سکوت کار بزرگان است و من حقیر و ناتوان نگرانی ام وسعتی دارد به قدر کهکشانهای کشف نشده حال و روزت و گفته هایت مرا سخت نگران میکند اندیشه هایم دیگر به من تعلق ندارند ، گریز پا شده اند و برای مهارشان راهی جز هم سو شدن و اندیشیدن به افکار پریشان تو ندارم احساس پریشانی ات را خوب میفههم ، اما چه کنم که راهی برای ورودم به وادی متروک وجودت باقی نگذاشته ای از من میگریزی همچون گریزی که از خود داری از من میترسی همچون ترسی که از خود داری این ترسها و گریزها را کجا پنهان کرده بودی که به یکباره بر سر من خروار شدند و هر چه که میدوم رهایی نمیابم به راستی باید رهایت کنم؟ تو که درگیر و نگران و هراسانی و شیدایی ، رهایی از من نجاتت میدهد نباید در این شیدایی دستت را بگیرم ؟؟؟ میترسم سخت میترسم که در این روزهایی پریشانی به زمین خورده شوی و من نباشم تا... میترسم گرگهای اطرافت با درندگی که خود در انها سراغ داری به سراغت بیایند و از پا به درت اورند میترسم عشق را نشانت دهند و در اخر هرزگی را برایت به ارمغان بیاورند به راستی کدامین یک از سخنانت از دلت برون آمده اند ؟ آنکه میگویی یگانگی و عشق ابدی ؟ آنکه میگویی دل بستگی و رهایی ؟ آنکه میگویی دلزدگی و نفرت ؟ آنکه میگویی به انتظار نشستن و همراهی چشمان به انتظار نشسته ؟ یا نه ، آنکه میگویی پشیمانی و پس گرفتن تمام عشق و احساس ؟ آیا به راستی خواهان بیرون کشیدن احساس از قلبم هستی؟ آیا توانش را داری ؟ هیچ میدانی که آن احساس در تمام اعماق وجودم ریشه دوانده ؟ هیچ میدانی که فقط این قلبم نیست که باید پاکسازی شود ؟ میتوانی در وجودم به تکاپو و تفحس بر خیزی و عشق را با چنگال خونینت بیرون بکشی ؟ آدرس تمامی کوچه پس کوچه های وجودم را از که خواهی گرفت ؟ میشناسی ام ؟ سرخ رگهای حیاتم را دیده ای ؟ سیاه رگها را چه ؟ به راستی میتوانی خون درون تمامی رگهایم را هم الک کنی و آن را که در جستجویش هستی را به بیرون بکشی و از وجودم مجزا سازی ؟ من آماده ام آماده ام که برای رسیدن به هدفت تک تک اجزای بدنم را از هم بگسلی آما ده ام که تار و پود های اندامم را از هم جدا کنی آماه ام تا قلبم را با دستان خود از سینه بیرون بکشی فقط یک چیز باقی میماند برای گفتن و آن اینکه هیچ کمک و راهنمایی از دست من ساخته نیست خود به تنهایی جستجو کن همانطور که به تنهایی وارد شدی من ایستاده ام و هیچ حرکتی نخواهم کرد باز هم صدای نعره مرغان وحش مرغ سحر چه می گویی در این سیاهی محض بانگ پر از هیاهوی ترس از این سیاهی شوم بخت سپیده در تاریکی زده به بال آسمان ستاره هنوز هست کیست ویران گر مرگ همه خفته در بالین خواب این صدای زوزه برگهای سخت مرغ سحر بگو چه می خواهی از این خفته در مرگ در این سیاهی سحر که لکه اشکی از چشمم پرید رد پای خدا در کنار توست مرغ سحر بگو کجاست آن سفر کرده به دیار حق رمز وجود اوست در نگاه یک مطرب مست در کنار یک دره خیس خورده از حرف ماه را بنگر خورشید را نگر به کجا می نگرند این دو مخلوق سرد ای دیر خفته در کنار یک مشت سنگ صبور بگو کجاست آن سنگ صبور من مرد خدایی رفت از کنار من مرغ سحر بگو کجاست آن مرد سفر کرده ز دیار من
حرفي براي گفتن نمانده وقتي تو خاموشي چه دليلي هست براي شادي وقتي تو نيستي چه بهانهاي براي گريه هست وقتي حضور چشمانت نيست چه نيازي به زندگي است وقتي تو ميروي چه اهميتي دارد تپيدن قلب وقتي عشقت را دريغ کردي بيهوده شد وجود من حرفي براي گفتن نمانده وقتي تو خاموشي چه دليلي هست براي شادي وقتي تو نيستي چه بهانهاي براي گريه هست وقتي حضور چشمانت نيست چه نيازي به زندگي است وقتي تو ميروي چه اهميتي دارد تپيدن قلب وقتي عشقت را دريغ کردي بيهوده شد وجود من
دفتر عشـــق كه بسته شـد ********** ********* ******* ******
مهربانم تو را دوست دارم چون هميشه در کنارم ميماني
|

/New%20Folder/c/New%20Folder/aks/New%20Folder/New%20Folder/New%20Folder/New%20Folder/New%20Folder/New%20Folder/New%20Folder/New%20Folder/Love/New%20Folder%20(4)/thecrimsonidol_black%5B1%5D.jpg)
/New%20Folder/c/New%20Folder/aks/New%20Folder/New%20Folder/New%20Folder/New%20Folder/New%20Folder/New%20Folder/New%20Folder/New%20Folder/Love/New%20Folder%20(4)/where_is_my_love___by_Geistig%5B1%5D.jpg)



